من و کتاب های ناخش...

شهریور ماه و زمان استراحت ما هم کم کم داره رو به اتمام میره و زمان درگیری ما با درس های _ به قول اهالی اینجا _ناخش داره فرا میرسه متفکر

پارسال که تازه رزیدنتی رو شروع کرده بودم همه چیز برام غیرفابل تحمل یود و درس هامون رو دوست نداشتم یادمه یه بار روز قبل از امتحانات ماهیانه مون زنگ زدم به یکی از بچه ها کلی گریه کردم که این مزخرفات چیه که ما باید حفظشون کنیم!!!؟گریه

اما به مرور زمان وقتی بیشتر درگیر کار شدم  و با جنبه های علمی و ظریف رشته مون آشناتر شدم و از طرفی علل و اجبارم برای ورود به این رشته رو با خودمم مرور کردم دیدم فقط باید درس بخوونم....این شد که درس خوندم اما نه در حد بچه درسخون های گروه مون_ 3تاشون که آقا اند و کاری به جز درس خوندن نداشتن یکی هم که دختر مجرده ... من بودم که متاهل یودم و باید به درس و کارای خونه و همسرداری میپرداختم اما در کمال ناباوری خودم تو امتحان ارتقا نمره ام از همه بهتر شدزبان

جالا هم برای حفظ سنگر شاگرد اولی باید با جدیت هر چه تمام تر درس بخوونمنیشخند

/ 1 نظر / 11 بازدید
برده ولی آزاد

چنان درگیر چاله های پشت سر بودم که چاه پیش رو را ندیدم [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] خوشا آنانکه با گذر عمر پیر و با کهنه شدن عشق جوان می شوند. [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] من اگر فکر کنم همیشه برنده ام با اولین شکست همیشه بازنده خواهم ماند. شکست پذیرفتنی نوعی برد است [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] تقدیم شما از هر آنچه نیکی ست.متشکرم از حضورتون عزیز