از مجردهای فامیل یکی کم!

دیشب مراسم عقد کنان خاله ریزه مون بود. خیلی دوست داشتم میتونستم که برم اما انگار قسمت نبود...یه معصومه بیشتر نداشتیم که!قلب

از عاطفه خواستم حین عقد بهم زنگ بزنه تا بتونم حداقل شاهد شنوای عقدشون باشم...نمیدونم چرا دست خودم نبود تمام مدت نتونستم اشک هامو کنترل کنم فک نکنم دلیلش نبودنم توی اون جمع حاضر بوده باشه چون همه حسم این بود که اگه اونجا هم بودم باز این اتفاق می افتاد...الانم که یادش می افتم منقلب می شم..هنوز هم نمیدونم چرا!؟

معصومه عزیزم ورودت به جمع متاهلین خوشبخت مبارکمژهبغلماچ

/ 5 نظر / 13 بازدید
عسل

الهی! وبلاگت خوشکله به منم سر بزن موفق باشی

جعفری

منم تبریک میگم [نیشخند] بالاخره همه یه روزی میپرن این شتریه که در خونه همه میخابه ایشالا قسمت خودت شه [قلب]

جعفری

سلام این شبا التماس دعاااااااااااا دیشب که اولین شب قدر بود که ما هیچ کار نتونستیم بکنیم. اصن داستان شد حالا تا شبهای دیگه بازم بهم سر بزن [قلب]

عاطفه

متاهلين خوشبخت رو خوب اومدی! منم اونشب که قند ميساييدم رو سرش حس مشترکی باهات داشتم.. سلیقه‌های متفاوت مهم نیس.. مهم اینه که بالاخره معصوم ااااروم شدو اون لحظه احوالش خوب بود و خرسندی از نگاه مضطربش می بارید و شب خوبی بود چون تمام اونهایی که چندین سال فقط اسمشونو شنیده بودم ملاقات کردم؛ ازجمله بانو هاجر که عاشقشم!! لیلا کاش معصومم مث ما حالش بهتر بشه روز به روز.. :-)

الین

سلام ممنون به من سر زدید. گویا شما جز نسل اول وبلاگ نویسان ایرانی هستید[چشمک] خارج از کشور هستید؟